ذبيح الله صفا
759
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
عشق از تو نهايت تو خواهد * هى هى نه حكايت تو خواهد معشوقه كجا و عاشقى چيست * از علّت هردو عشق خاليست اين نكته ز ما و من جدا كن * انديشهء اين و آن رها كن آن قلزم وحدتست حاصل * در حوصلهء تو اى حواصل سيمرغ جهان بىنشانست * سرچشمهء روحش آشيانست سوزندهء صد هزار خرمن * رويش نه بقبلهء معيّن بيگانه نگشت و آشنا نيست * پيوند ندارد و جدا نيست اينجا بحقيقتى رسد مرد * كاز محنت كفر و دين شود فرد آنگه نه زيان نه سود باشد * يك قبله و يك سجود باشد ( از زاد المسافرين ) يك روز كليم آرزومند * برجست و گليم در برافگند چون ذره ز نور عشق مىگشت * گرد سَرِ كوه طور مىگشت پيش آمدش از طريق تحقيق * محروم درِ سراى توفيق رسوا شدهء جهان تلبيس * محنتزدهء زمانه ابليس موسى نفسى نهفته بگذاشت * با او سخنى بلند برداشت گفت اى ز خط امان گذشته * يكباره سيه گليم گشته اى بر سر تو خطى ز حرمان * اى تافته سر ز خطّ فرمان آمد چو اشارت سجودت * چندان رگ گردن از چه بودت گفتا سخن تو حَلّ كنم من * خود قبله چرا بَدَل كنم من با غير چرا قرار گيرم * يك دل بود و دو يار گيرم من با دگرى فرانباشم * من همچو تو بىوفا نباشم ديدار طلب كنى پس آنگاه * در كُه نگرى نباشد از راه